خر فروختن ملا
چند روزی بود که ملا نصرالدین حسابی بی پول شده بود و هیچ راهی نداشت جز این که خرش را بفروشد. با این که دلش نمی خواست خر عزیزش را از دست بدهد ولی چاره ای نداشت. به زنش گفت: «به شهر می روم و خر را می فروشم.»
زن ملا گفت: «مگر دیوانه شده ای. اگر این خر را بفروشی چه طور این طرف و آن طرف می روی و کار می کنی؟»
ملا جواب داد: «تو چقدر زن ساده ای هستی! نگران نباش من قیمتی بر روی این خر می گذارم که هیچ کس نتواند بپردازد و خر برای خودمان بماند!»
سنگینی بار
ملا نصرالدین از بازار برمی گشت و کیسه ای پر از نخود و لوبیا خریده بود. کیسه را بر دوش خود گذاشت و سوار بر خر شد. کیسه آن قدر سنگین بود که شانه های ملا از سنگینی بار خم شده بود. در بین راه یکی از دوستانش او را دید و گفت: «ملا! چرا کیسه را پشت خودت گذاشته ای و آن را پشت خر نمی گذاری؟»
ملا با تأسف سری تکان داد و گفت: «تو چقدر نادانی. این خر بیچاره گناهی نکرده که هم مرا به پشت خور سوار کند و هم بار را. من خودم سوار بر خر شده ام بس است. کیسه را خودم نگه می دارم تا فشاری به این خر بیچاره نیاید!»
اتاق پنج دری
ملا نصر الدین در مجلس جشنی مهمان بود. همه در اتاق بزرگی که پنج در داشت پذیرایی می شوند. فصل تابستان بود و پنج در اتاق را باز گذاشته بودند. نسیم خنکی همراه با عطر گلها از درهای گشوده وارد اتاق می شد. مهمان ها گرم گفتگو با یکدیگر بودند که یکی از آنان رو به ملا کرد و گفت: «راستی ملا به نظر شما این اتاق پنج دری برای چه فصلی مناسب است؟»
ملا کمی فکر کرد و گفت: «این اتاق برای فصل زمستان مناسب است.»
همه با تعجب به او نگاه می کردند و یکی پرسید: «به چه دلیل؟»
ملا پاسخ داد: «ببینید! من یک اتاق دارم که فقط یک در دارد. فصل زمستان وقتی آن یک در را می بندم، اتاق گرم گرم می شود. حالا شما تصور کنید اگر در فصل زمستان این پنج در بسته شود، اینجا چقدر گرم می شود!»
دیدار
ملا دوستی داشت تاجر و مالدار. روزی از روزها ملا تصمیم گرفت به دیدار او برود و مهمانش بشود. اما تاجر میل چندانی به میزبانی و دیدار ملا نداشت. وقتی که ملا به در خانه ی دوست خود رسید و در زد، مرد تاجر از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ملا او را دید و با اشتیاق دوباره بر در کوفت. پس از لحظاتی خدمتکار خانه در را باز کرد و به ملا گفت: «اربابم در خانه نیست. اگر می دانست که شما به اینجا خواهید آمد، حتما منتظرتان می شد.»
ملا نگاهی به پنجره انداخت. چهره در هم کشید و گفت: «مهم نیست. ولی به اربابت بگو اگر این بار خواست از خانه خارج شود، حتما سرش را هم با خودش ببرد و آن را کنار پنجره نگذارد. چون ساده لوحانی مثل من با دیدن سر او خیال می کنند که در خانه است و نمی خواهد مهمانش را بپذیرد!»
زبان عربی
روزی از روزها شخصی نزد ملا نصرالدین رفت و گفت: «آیا زبان عربی می دانی؟»
ملا بادی به غبغب انداخت، سینه اش را جلو داد و گفت: «معلوم است که می دانم.»
مرد خوشحال شد و گفت: «پس به من بگو عربها به آش سرد شده چه می گویند.»
ملا کمی فکر کرد. ابرو در هم کشید و گفت: «عربها هیچ وقت نمی گذارند آش سرد شود و آن را داغ داغ می خورند.»
ارزن بر طناب پهن کردن
همسایه ای به در خانه ی ملا نصر الدین رفت و گفت: «طنابی به من قرض بده.»
ملا گفت: «نمی توانم، چون بر طناب ارزن پهن کرده ام!»
مرد پرسید: «چه طور می توان بر طناب ارزن پهن کرد؟»
ملا پاسخ داد: «برای این که طناب را به تو ندهم همین یک دلیل کافی است.»
دود کباب
بوی خوش و اشتها آور کباب در کوچه پیچیده بود. مرد فقیری از کنار بساط کبابی می گذشت. تکه نانی از جیب خود درآورد. آن را روی دود کباب گرفت و با لذت خورد، وقتی که خواست از آنجا برود. مرد کبابی یقه ی لباسش را گرفت و گفت: «آی! کجا می روی؟ پول دود کباب را بده.»
مرد فقیر با تعجب و ترس به او نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: «ولی من پولی ندارم.»
کبابی گفت: «اگر پول نداشتی، چرا نانت را با دود کباب من خوردی؟ باید پولش را بدهی.»
مشاجره بالا گرفت. ملا نصرالدین از آنجا می گذشت. وقتی از ماجرای نان و دود کباب باخبر شد به کبابی گفت: «یقه ی لباسش را ول کن برود. پول دود را من می دهم.»
کبابی خوشحال شد مرد فقیر را رها کرد و به ملا گفت: «خب حالا پولم را بده!»
ملا چند سکه ار جیبش بیرون آورد. آنها را یکی یکی بر زمین انداخت و گفت: «صدای این سکه ها، پول دود کباب توست خوب بشمار که اشتباه نشود!»
صدایش صبح در می آید
شب هنگام بود و دیروقت. ملا نصرالدین و پسرش از عروسی بازمی گشتند. برای رسیدن به خانه، از میان بازار می گذشتند. وقتی به بازار رسیدند در سکوت بازار ناگهان صدایی برخاست. پسر رو به پدر کرد و پرسید: «این صدای چیست؟»
ملا نصرالدین که خوب می دانست صدا از ارّه ای است که دزد ها به تخته ی دکان می کشند، قدمهایش را تند کرد و گفت: «بیا پسر جان. عجله کن. چیزی نیست. کسی در گوشه ای تاریک کمانچه می نوازد!»
پسر گفت: «این چگونه کمانچه ای است که آوازش به گوش نمی رسد؟»
ملا نصرالدین در حالی که می دوید پاسخ داد: «بیا جان بابا! آواز این کمانچه از آن کمانچه هایی است که صبح صدایش در می آید!»
سن ملا
شخصی از ملا نصرالدین پرسید: «جناب ملا! آیا شما بزرگتر هستید یا برادرتان؟»
ملا کمی فکر کرد و گفت: «راستش، سال گذشته که حساب کردیم برادرم یک سال از من بزرگتر بود. ولی حالا که یک سال از آن روز گذشته فکر می کنم هم سن شده باشیم.»
شیر خریدن ملا
روزی ملا نصرالدین، کاسه ی کوچکی برداشت و به دکان شیر فروشی رفت و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه بریز!»
مرد فروشنده نگاهی به کاسه ی کوچک ملا کرد و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه جا نمی گیرد.»
ملا کمی فکر کرد و گفت: «باشد. پس یک کیلو شیر گوسفند در آن بریز!»
این یکی از آن هم تند تر می دوید
ملا نصرالدین دو بز داشت که چون جان شیرین از آنها مراقبت می کرد. روزی یکی از بزها طناب گردنش را شُل دید. فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت. ملا هرچه گشت بز را پیدا نکرد. به خانه برگشت و بز دوم را که به تیرک طویله بسته شده بود و در خلوت خود علف می خورد به باد کتک گرفت، همسایه ها به صدای ناله ی بز و ضربه های خشمگین و فریاد های ملا به طویله آمدند و گفتند: «آی چه می کنی؟ حیوان زبان بسته را کُشتی!»
ملا نصرالدین گفت: «بزم فرار کرده!»
گفتند: «این بیچاره که فرار نکرده. این را چرا می زنی؟»
ملا نصرالدین گفت: «شما که نمی دانید، اگر طنابش محکم نبود این نابکار از آن هم تندتر می دوید!»
عاقبت اندیشی ملا
روز ملا نصرالدین به شهر رفت و قوری چینی بسیار زیبایی خرید تا با خود به خانه ببرد. در راه پیش خود فکر کرد: «حیف که این قوری چینی است. اگر بر زمین بیفتد و بشکند مجبور خواهم بود از ده تا شهر برگردم و آن را بدهم چینی بندزن بند بزند.»
فکر راه طولانی ده تا شهر ملا را حسابی غمگین کرد. در راه روی تخته سنگی نشست و برای پیدا کردن راه چاره ای به فکر فرو رفت. بعد با خوشحالی گفت: «فهمیدم! حالا که نزدیک شهر هستم. قوری را می شکنم و می برم چینی بندزن آن را بند بزند. آن وقت قوری آماده را به خانه می برم.»
ملا با یک ضربه قوری را به زمین زد. تکه های آن را جمع کرد و با خود پیش چینی بندزن برد و در راه هزار بار به هوش خود آفرین گفت.
فروش خانه
ملا نصرالدین خانه ای داشت، که آن را با یکی از دوستانش شریک بود. یعنی نیمی از خانه مال ملا بود و نیمی دیگر مال دوست و شریکش.
روزی ملا به سراغ دلالی رفت و به او گفت: «سهم خانه ی مرا بفروش.»
مرد دلال با تعجب گفت: «چه شده که تصمیم گرفته ای سهم خود را بفروشی؟»
ملا گفت: «می خواهم با پولی که از فروش سهم خودم به دست می آورم سهم شریکم را هم بخرم و همه ی خانه مال خودم بشود!»
خر سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد!
ملا نصرالدین ده رأس خر داشت که آنها را بسیار عزیز می داشت، روزی سوار بر یکی از آنها شد تا همه را برای چرا و خوردن علف های تازه به دشت ببرد. وقتی که بر روی خر نشست شروع کرد به شمردن خرها: «یک، دو، سه...» نه خر را شمرد، خری را که خودش روی آن نشسته بود به حساب نمی آورد، دوباره شمرد. باز هم یک خر کم بود. از خر پیاده شد و روی سنگی بلند ایستاد و شمرد. خرها ده رأس بودند.
باز هم بر خر سوار شد تا راه بیفتد. ولی پیش خود گفت: «شاید اشتباه کرده باشم.» دوباره شمرد. اینبار نه خر بودند. با تعجب به خود گفت: «عجیب است. وقتی سوار می شوم نه خر هستند و وقتی پیاده می شوم ده خر؟» بعد خنده ای زیرکانه کرد و از خر پیاده شد و گفت: «اصلا پیاده می روم خر سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد!»
حیف که مرده ام
یک روز ملا نصرالدین از زنش پرسید: «تو می دانی وقتی که آدم می میرد، چه حالی پیدا می کند و از کجا می فهمد که مرده است؟»
زن گفت: «خب وقتی که آدم می میرد دست و پایش سرد سرد می شود.»
چند روز از این گفتگو گذشت. روزی ملا خرش را برداشت و برای جمع کردن هیزم به جنگل رفت. هوا آن قدر سرد بود که ملا احساس کرد دست و پایش یخ زده. با خود گفت: «حتما مرده ام.»
بعد خودش را روی زمین انداخت و بی حرکت دراز کشید. شب شده بود. جنگل و سرما و گرگهای گرسنه. خر بیچاره بالای سر ملا ایستاده بود، که گرگ ها از چند طرف به خر حمله کردند و در یک چشم بر هم زدن او را خوردند. ملا که از گوشه ی چشم گرگها را می دید سرش را کمی بلند کرد و گفت: «حیف که مرده ام وگرنه به همه ی شما نشان می دادم که خوردن خر مردم چه نتیجه ای دارد.»
کار از محکم کاری عیب نمی کند.
ملا نصرالدین باغچه ی کوچکی داشت که در آن تعدادی قلمه ی مو کاشته بود. هر غروب قلمه ها را از خاک بیرون می کشید و در اتاق می گذاشت و صبح دوباره آنها را می برد و در باغچه می کاشت. روزی همسایه ی او پرسید: «ملا حکمت این کار تو چیست؟»
ملا پوزخندی زد و گفت: «با این همه دزد که این اطراف پرسه می زند، کار از محکم کاری عیب نمی کند!»