به تو دل بستم


به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا
جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال
به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی
چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز، به جان تو قسم
غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی
ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری
جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

شعراز:امام خمینی (ره)♡❤️

دعوا کن


دعوا کن

ولي با کاغذت

اگر از کسي ناراحتي يک کاغذ بردار و يک مداد هر چه خواستي به او بگويي روي کاغذ بنويس..

 خواستي هم داد بکشي
تنها سايز کلماتت را بزرگ کن نه صدايت را ..

آرام که شدي برگرد و کاغذت را نگاه کن؛

آنوقت خودت قضاوت کن

حالا ميتواني تمام خشم نوشته هايت را با پاک کن عزيزت پاک کني..
 
 دلي را هم نشکانده اي و وجدانت را هم نيازرده اي ...

خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشيماني .

گاهي ميتوان از کوره خشم پخته تر بيرون آمد....


خدایا تو اگر نباشی به که میتوان گفت
حرفایی که به هیچ کس نمیتوان گفت ؟؟؟

مدعیان رفاقت هر کدام تا نقطه ای همراهند
عده ای تا مرز مال ، عده ای تا مرز آبرو، عده ای تا مرز جان
وهمگان تا مرز این جهان !!!!
تنها تویی که هماره می مانی بمان !!!

خدای من ، سبـــــک آمده ام با دستان تهی ،
سنگیــــن، بازم گردان

خدای من سنگیــــن آمده ام ، با کوله باری از گنـــاه ،
سبک، بازم گــــردان

خدای من ، به در گاهت آمده ام ،
بازم مگـــردان



مشکل دنیا این است
که احمق ها کاملا به خود یقین دارند،
در حالی که دانایان، سرشار از شک و تردیدند...




دور خودت رو با آدمهايى پر كن كه
 مجبورت ميكنن خودتو بالا بكشى


براي همدل ِخود،
لازم نيست همه چيز را بگويی تا او اندكی از ترا بفهمد. بلكه كافيست اندكی بر زبان بياری تا او همه تو را بفهمد


دور خودت رو با آدمهايى پر كن كه
 مجبورت ميكنن خودتو بالا بكشى


اگر آهن را به كار نگیریم زنگ می‌زند، اگر آب راكد بماند می‌گندد و یا هنگام سرما یخ می‌زند، و اگر از آگاهی و مغز خود بهره نگیریم، آن هم از دست می‌رود. لئوناردو دا وینچی


کاش شیخ عباس جایی از مفاتیح الجنان

ذکرِ تسکینِ فــراقِ کــربـلا را می نوشت ...

♥️•٠·˙

【 زِیارَه الحُسَین (ع) فِی لَیلَهِ الجُمعَه اَمانُ مِن النّار یومَ القِیامَه؛】

زیارت حسین (ع) در شب جمعه امان از آتش دوزخ در روز قیامت خواهد بود.»


کفشي که براي پاي تو مناسب است، ممکن است پاي يکي ديگر را زخم کند!

اين ناعادلانه است که تمام دستورالعمل هاي زندگيمان را خيلي خودخواهانه ،درست بدانيم و آن را براي همگان بخواهيم ...

هميشه آن چه در ذهن تو مي گذرد، اصلِ مطلق نيست!

جان_اشتاين_بک

مرگ بر آمریکا


چرا در ژاپن کسی مرگ بر آمریکا نمی گوید؟

 از یکی از مقامات ژاپن پرسیدند:
شما تنها کشوری بودید که امریکا علیه تان از بمب اتم استفاده کرد،
قاعدتا شما باید بزرگترین دشمن آمریکا باشید،
پس چراهیچوقت شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدهید؟؟؟!!!

او پاسخ داد: شعار دادن مال انهایی هست که در عمل هیچ کاری نمیتوانند بکنند!

همینکه بر روی میز رئیس جمهور امریکا تلفن پاناسونیک ما نشسته یعنی اینکه ما پیروز شدیم...

بازاریابی


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله...
مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند.

  کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله چیزی نمی دهد.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟
اینجا مرکز مذهب کاتولیک است.

پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد.
در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.

گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟

** مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید!**

ملای مسجد


پولداري در کابل در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.

ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.

يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.
ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.

اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست.
ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند.
قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت:
نمي دانم چه حکمي بکنم. من دعوي هر دو طرف را شنيدم. از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند از سوي ديگر مرد مي فروشي که به تاثير دعا باور دارد…

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "

اثر : پائولو کوئيلو

نیامدی


عمری به انتظار نشستم نیامدی
چشم از همه به غیر تو بستم نیامدی

ای مایه #امید بشر، رشته #امید
از هرکسی بجز تو گسستم نیامدی

ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق
چشم انتظار هرچه نشستم نیامدی

ای سرو سرفراز گلستان زندگی
دیدی مگر حقیرم و پستم نیامدی

گفتی دل شکسته بود جای من فقط
این دل به خاطر تو شکستم نیامدی

عمری در آرزوی تو آخر شد و هـنوز
در آرزوی روی تو هستم نیامدی

مست گناه، مرد حقیقت نمی شود
دیدی همیشه غافل و مستم نیامدی

زندان تن کلید ندارد به غیر مرگ
چون از رگ حیات نرستم نیامدی

سخن خوب گفتن


نگو: ببخشید که مزاحمتان شدم!
بگو: از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید متشکرم!
 
نگو: گرفتارم!
بگو: در فرصتى مناسب در کنار شما خواهم بود!
 
نگو: دروغ نگو!
بگو: راست میگی؟! راستی؟!
 
نگو: خدا بد نده!
بگو: خدا سلامتی بده!

نگو: قابل نداره!
بگو: هدیه اى است برای شما!
 
نگو: شکست خوردم!
بگو: تجربه كردم!
 
نگو: زشته!
بگو: قشنگ نیست!
 
نگو: بد نیستم!
بگو: خوبم!
 
نگو: به درد من نمی‌خوره!
بگو: مناسب من نیست!
 
نگو: چرا اذیت میكنى؟!
بگو: از این کار چه لذتی می‌بری؟
 
نگو: خسته نباشی!
بگو: شاد و پر انرژی باشی!
 
نگو: اینجانب!
بگو: من!
 
نگو: متنفرم!
بگو: دوست ندارم!
 
نگو: در خدمتم!
بگو: بفرمایید!
 
نگو: به تو ربطی ندارد!
بگو: خودم حلش می‌کنم!
 
خوب سخن گفتن قلب ها را تسخیر می کند!


پیرمرد از صدای خر و پف پیرزن هر شب شکایت داشت !

پیرزن هرگز نمی پذرفت ...

شبی پیرمرد آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند ...

اما صبح پیرزن دیگر هرگز بیدار نشد ...

و آن صدای ضبط شده ، لالایی هر شب پیرمرد شـــد ...



یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!

... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،

مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،

یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این پتیاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟

ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،

که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.

مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟

مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!

که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟

پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،

... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!

تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!!

دسته گل

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.
او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است .
مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن

صلوات ، هدیه ما به مادران و پدران آسمانی ❤️

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول  تو  ببین  قلب  کسی  را  نشکستی؟

اینگونه   چرا   در   پی  اثبات   خداییم؟
همسایه ی ما  گشنه  و ما سیر  بخوابیم

در خلقت  ما راز  و معمای  خدا  چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی  کعبه ی  آمال  خودت  باش
چنگی  به  نقابت  بزن  و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه  نقاب  است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط  ذهن من و توست
باید  بت  خود ، با  نم  باران  خدا  شست


گویی که خدا در  بدن  و در  تنمان  هست
نزدیکتر  از  خون  و  رگ  گردنمان  هست

ولله   خدا   قدرت   پرواز   پرنده   ست
یا غرش بی وقفه ی یک شیر  درنده